حكيم ابوالقاسم فردوسى
947
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
[ داستان بهرام گور با لنبك آبكش ] چنان بد كه روزى بنخچير شير * همى رفت با چند گرد دلير بشد پير مردى عصايى بدست * به دو گفت كاى شاه يزدان پرست براهام مرديست پر سيم و زر * جهودى فريبنده و بد گهر بآزادگى لنبك آبكش * بآرايش خوان و گفتار خوش بپرسيد زان كهتران كاين كيند * بگفتار اين پير سر بر چيند چنين گفت با او يكى نامدار * كه اى با گهر نامور شهريار سقا ايست اين لنبك آبكش * جوانمرد و با خوان و گفتار خوش بيك نيم روز آب دارد نگاه * دگر نيمه مهمان بجويد ز راه نماند بفردا از امروز چيز * نخواهد كه در خانه باشد بنيز براهام بىبر جهوديست زفت * كجا زفتى او نشايد نهفت درم دارد و گنج و دينار نيز * همان فرش ديبا و هر گونه چيز مناديگرى را بفرمود شاه * كه شو بانگ زن پيش بازارگاه كه هر كس كه از لنبك آبكش * خرد آب خوردن نباشدش خوش همى بود تا زرد گشت آفتاب * نشست از بر باره بىزور و تاب سوى خانهء لنبك آمد چو باد * بزد حلقه بر درش و آواز داد كه من سركشىام ز ايران سپاه * چو شب تيره شد باز ماندم ز شاه درين خانه امشب درنگم دهى * همه مردمى باشد و فرّهى ببد شاد لنبك ز آواز اوى * و زان خوب گفتار دمساز اوى به دو گفت زود اندر آى اى سوار * كه خشنود بادا از تو شهريار اگر با تو ده تن بدى به بدى * همه يك بيك بر سرم مه بدى فرود آمد از باره بهرامشاه * همى داشت آن باره لنبك نگاه بماليد شادان به چيزى تنش * يكى رشته بنهاد بر گردنش چو بنشست بهرام لنبك دويد * يكى شهره شطرنج پيش آوريد يكى كاسهرود آورد پر خوردنى * بياورد هر گونه آوردنى ببهرام گفت اى گرانمايه مرد * بنه مهرهء بازى از بهر خورد بديد آنك لنبك به دو داد شاه * بخنديد و بنهاد بر پيش گاه چو نان خورده شد ميزبان در زمان * بياورد جامى ز مى شادمان همى خورد بهرام تا گشت مست * بخوردنش آنگه بيازيد دست شگفت آمد او را ازان جشن اوى * و زان خوب گفتار و زان تازه روى بخفت آن شب و بامداد پگاه * از آواز او چشم بگشاد شاه چنين گفت لنبك ببهرام گور * كه شب بىنوا بد همانا ستور يك امروز مهمان من باش و بس * و گر يار خواهى بخوانيم كس بياريم چيزى كه بايد بجاى * يك امروز با ما بشادى بپاى چنين گفت با آبكش شهريار * كه امروز چندان نداريم كار كه ناچار ز ايدر ببايد شدن * هم اينجا بنزد تو خواهم بدن بسى آفرين كرد لنبك به روى * ز گفتار او تازهتر كرد روى